آری من خسته ام...

خسته از هر سر آغازی که پایانی نا معلوم دارد...

دیگر نمیگویم گشتم نبود نگرد نیست....

بگذار صادقانه بگویم گشتم. اتفاقا بود. فقط مال من نبود......

بگذار دیگری بگردد لابد مال اوست...
+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 0:57  توسط سارا  | 

بعضی آدمها باران را حس می کنن....
بقیه فقط خیس می شوند.
+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 0:56  توسط سارا  | 

سکوت همیشه از روی رضایت نیست.


گاهی نشانه اعتراض است!


گاهی مودبانه خفه شدن است!


گاهی فداکاری و از خودگذشتگی است!


و گاهی ازروی بی تفاوتی است


و چقدرآزاردهنده است این آخری

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 20:41  توسط سارا  | 

هیــــــــس ! …

ســـــــــاکت !.!.! … ...

آهستــــه بروید ! ..

آهستــــه بیایید .

اینجا وجــــــــــدان ها همه خـــــــــوابند …
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 20:41  توسط سارا  | 

♪ این روزا ریاضیم خیلی ضعیف شده.....دیگه نمی تونم ادم حسابت کنم .............!!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 20:41  توسط سارا  | 

مــ ــرا ببخــــش اگـــ ــر

به تــ ـو پیـــــله امـــ  ،

قـــــ ــــدری . . .

قـــدری تحـــمل کن

پروانــــه میشوم . . .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 20:34  توسط سارا  | 

آدم وقتی فقیر میشه خوبیهاشم حقیر میشه
اما کسی که زور داره یا زر داره هنر می بینند عیب هاشو
حرف حسابی میشنوند چرندهاشو
 
 
 (دکتر علی شریعتی)
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 20:31  توسط سارا  | 

اشتبـــاه مــن ایـن بــود ....
هــر جــا رنــجیدم ، لبــخند زدمـ ....
فــکر کــردند درد نــدارد ، سنــگین تر زدنــد ضــربه هارا
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 20:31  توسط سارا  | 

آنقدر مرا سرد کرد....

از عشق

از خودش...

که حالا به جای دل بستن یخ بسته ام

آهای! روی احساساتم پا نگذارید... لیز میخورید!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 20:20  توسط سارا  | 

در همین حوالی هستند کسانی که تا دیروز می گفتند بدون تو حتی نفس هم نمی توانم بکشم ........و امروز در آغوش دیگری نفس نفس می زنند.........................................

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 12:55  توسط سارا  | 

            بی وفا...

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری

صبح بلند شی ببینی که دیگه دوستش نداری

خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی

بی وفاشه اونی که جونتو واسش گذاشتی

خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه

هوساش وقتی تموم شد بره و پیشت نمونه

خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه

تازه فردای همون روز از دوست عاشقش با خبر شه

خیلی سخته توی پاییز با کسی آشنا شی

اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی

خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه

بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه

خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی

کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی

خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غرورت

ولی اون نخواد بمونه همیشه سنگ صبورت

خیلی سخته اون که دیروز تو واسش یه رویا بودی

از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 1:23  توسط سارا  | 

يك سال نقش فاصله هامان سكوت بود

شاید برای حرف زدن از عشق زود بود

ای كاش قفل سخت سكوت تو میشكست

یا در نگاه سرد تو خورشید می نشست

من موج خسته بودم و تو ساحلم شدی

با یك نگاه ساكن شهر دلم شدی

اكنون ولی به ساحل باور رسیده ام

دیگر گذشت فصل و به آخر رسیده ام

آری كویر تشنه به باران نمی رسد

این قصه تا ابد به پایان نمی رسد

............................................

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 11:20  توسط سارا  | 

 

نمي دونم از كجا شروع كنم قصه ي تلخ سادگيمو......

نمي دونم چرا قسمت مي كنم روزاي خوب زندگيمو.....

چرا تو اول قصه همه دوستم مي دارن ..... وسط قصه كه مي رسه سر به سرم مي زارن....

تا مي خواد قصه تموم شه همه تنهام مي زارن.....

مي تونم مثل همه دورنگ باشم دل نبازم.... مي تونم مثل همه يه عشق بادي بسازم تا با يه نيش زبون بتركه خراب بشه....تا بيان جمعش كنن حباب دل سراب شه.....

مي تونم بازي كنم با عشق و احساس كسي .... مي تونم درست كنم ترس دل و دلواپسي...

مي تونم دروغ بگم تا خودمو شيرين كنم ..... مي تونم پشت دلا قايم بشم كمين كنم ...

ولي با اين همه حرفا باز منم مثل اونا دروغگو مي شم هميشه ورد زبونام......

يه نفر پيدا بشه به من بگه چي كار كنم ...

با چه تيري اوني كه دوسش دارم شكار كنم ...

بايد از چي بفهمم چه كسي دوستم داره ...

توي دنيا اصلا عشق واقعي وجود داره ...؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 21:28  توسط سارا  | 

 

امشب همه چیز رو به راه است

همه چیز ارام.....ارام

باورت می شود....

دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یک آرامبخش "

تو نگرانم نشو !

همه چیز را یاد گرفته ام !

راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !

تو نگرانم نشو !!

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی انکه تو باشی !

یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و بی یاد تو !

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!

یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم !

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم....

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...

" که چگونه.....! برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...

و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ....

" فراموش کردنت را هیچ وقت یاد نمی گیرم

تو نگرانم نشو !!

خواهــم گرفت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 0:33  توسط سارا  | 

بدرقه لازم ندارم .....

       خودم راه رفتن رو بلدم.....

                فقط یه خواهش نزار بمونه زیر پا.....

                                   قلبمو بردار از رو زمین.....

 

                         دوست دارم باری تو به حرف ساده بود.....

                       غافل از این که قلب من منتظر اشاره بود....

                           

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم فروردین 1389ساعت 13:14  توسط سارا  |